در آغاز هیچ نبود"کلمه بود"و آن کلمه خدا بود

نظر بدید(پست ثابت) (پست ثابت) (پست ثابت) (پست ثابت) (پست ثابت)
نویسنده : ف ک 16 - ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ خرداد ۱۳٩٢
 

نمیدونید چه حس بدیه وقتی بیای تو وبلاگتو ببینی خیلیا اومدن بهت سر زدن و بدون نظر رفتن,

نظر بدید...لطفا...ممنون نیشخند

                         

                              

                           

                             


 
 
برای شما...(پست ثابت) (پست ثابت) (پست ثابت) (پست ثابت) (پست ثابت)
نویسنده : ف ک 16 - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢
 

کتابها و فیلمهای ارزشمندی هستند که آدم در طول عمرش باید حتما یکبار اونارو بخونه و ببینه وگرنه...,

در این وبلاگ سعی دارم به معرفی تعدادی از این آثار ارزشمند برای علاقمندان بپردازم,

منتظر نظرات سازنده شما هستم.

                                  

 


 
 
 
نویسنده : ف ک 16 - ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ شهریور ۱۳٩٠
 

تمام غصه‌ها دقیقا از همان جایی آغاز می‌شوند


که ترازو برمی‌داری می‌افتی به جان دو...ست داشتنت...

 
اندازه می‌گیری

 

حساب و کتاب می‌کنی!

 
مقایسه می‌کنی!

 
و خدا نکند حساب و کتابت برسد به آنجا که زیادتر دوستش داشته‌ای...

که زیادتر دل داده‌ای...

 
که زیادتر گذشته‌ای...

 
که زیادتر بخشیده‌ای...

 
به قدر یک ذره

 
یک نقطه

 
یک ثانیه حتی!

 
درست از همان جاست که توقع آغاز می‌شود

 
و توقع آغاز همه رنج‌هایی است که به نام عشق می‌بریم...

 
این سه تا نقطه را برای تو گذاشته‌ام عشق من!

 
همیشه اینها نشانه‌ی سانسور نیست،

 
گاهی هزار حرف و تصویر و خاطره

 
در آن خوابیده ....!

 

                                         


 
 
یاد میگیرم...
نویسنده : ف ک 16 - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠
 

امشب همه چیز روبراه است,همه چیز آرام آرام,باورت میشود؟

همه چیز را یاد گرفته ام و اگر یاد نگرفته باشم تمرین میکنم که یاد بگیرم

تو نگرانم نشو

دیگر یاد گرفته ام که شبها بخوابم با یاد تو,راه رفتن در این دنیا هم بدون تو یاد گرفتم

یاد گرفته ام که چگونه بیصدا بگریم,یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم بیصدا کنم

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی,یاد گرفته ام بی تو گریه کنم بدون شانه هایت

یاد گرفته ام که دیگر عاشق نشوم به غیر تو,یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم

تو نگرانم نشو,یاد میگیرم

یاد میگیرم چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن و جای خالیت را با خاطرات با تو بودن پر کنم

یاد میگیرم که بی تو بخندم,یاد میگیرم نفس بکشم بدون تو .... و به یاد تو

و مهمتر از همه یاد میگیرم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم

اما هنوز یک چیز است که یاد نگرفته ام و هیچگاه یاد نخواهم گرفت

چگونه... برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم

و نمیخواهم که هیچگاه یاد بگیرم

تو نگرانم نشو

فراموش کردنت را هیچگاه یاد نخواهم گرفت.

                                      


 
 
چند روایت معتبر
نویسنده : ف ک 16 - ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠
 

هوس تنهایی کرده ام.جای خلوتی میخواهم و صدای او را که دائم بگوید: "دوستت دارم,دوستت دارم,دوستت دارم" و من با صداش در خودم غرق شوم و بغض کنم و آرام گریه کنم تا کلافه شوم و بگویم: "بس است دیگر,بگو دوستت ندارم,بگو از تو متنفرم,بگو برو گمشو" و او با بغض بگوید: "دوستت ندارم,از تو متنفرم,برو گمشو" و من از شنیدن آنها سبک شوم و بخندم و کیف کنم تا کرخ شوم و دوباره هوس کنم آن صدا از پشت پنجره باز با ناز و خنده سرک بکشد و آهسته بگوید"هرچه گفتم دروغ بود.دوستت دارم" و من دوباره سنگین بشوم و کیف کنم و فرو بروم و گریه ام بگیرد و دوباره بازی شروع بشود و من التماسش کنم که بگوید دوستت ندارم و او بگوید"چون تو میخواهی میگویم دوستت ندارم.بس که عاشقت هستم میگویم از تو متنفرم تا بخندی"و بعد بپرسد"حالا راضی شدی؟سبک شدی؟"

و من بگویم"نه, رفتنت , آمدنت , خنده ات , گریه ات , آشتی ات , قهرت , عشقت , نفرتت , دوریت , نزدیکیت , وصالت , فراقت , صدایت , سکوتت , یادت , فراموشیت , مهرت , کینه ات , خواندنت , نخواندنت و اصلا بودنت و نبودنت سنگین است,سنگین است"

و بگویم" اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که افتاده است دیگر نمیتوان آنرا پاک کرد یا فراموش کرد.اما شاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کند"

چند روایت معتبر(مصطفی مستور)

                                              


 
 
عقاید یک دلقک
نویسنده : ف ک 16 - ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠
 

ممکن است بگویند قدرتم را از دست داده بودم,بندهای عروسک خیمه شب بازی پاره شده بود.به عکس,من آنها را محکم در دست داشتم,و خودم را با زانوی زخمدار روی صحنه بوخوم میدیدم,

مست بودم و میشنیدم که در سالن همهمه همدردی بلند شده است,از خودم بدم آمد,مستحق این همه همدردی نبودم,و چندتا سوت را به آن ترجیح میدادم,با وجودی که زخمی شده بودم,حتی لنگیدنم هم بیشتر از زخمم بود.

میخواستم ماری را به دست بیاورم و به طرز خودم شروع به مبارزه کرده بودم...

عقاید یک دلقک(هاینریش بل)

                                                    


 
 
مادر
نویسنده : ف ک 16 - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠
 

...و زنان,بیشترین قربانیان همیشه تاریخ بوده اند.

تنها موجوداتی که اسم اعظم عشق را از برند,

زیرا که مادرند.

زیبایی از عشق پدید می آید همانگونه که روز از خورشید.

و ما به دست خودمان ابرهای مسموم میسازیم,

و به دور از چشم خورشید در سایه بارانهای مسمومش همه چیز را مغشوش میکنیم.

از عشق برای زنان هوویی ساختیم,

که چشم ها را بر حضور عینی و علمیشان کور کرده است.

و  عاصی میشویم و دیوانه,

وقتی عشق را میبینیم که با چادر کج و زنبیل پر از خرت و پرتهای نازیبا با مرغ مرده نفس نفس زنان به خانه میاید,مرغی که با بدبختی بدست آمده است.

پابرهنه به استقبال عشقی بروید که با زنبیل و مرغ مرده می آید

و مادران را دریابید که اگر دیر شود میمیرند و بخشی از ما را با خود به زیر گل میبرند...

(چیزی شبیه زندگی:حسین پناهی)

                                                       


 
 
چیزی شبیه زندگی
نویسنده : ف ک 16 - ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠
 

عشق را به مدرسه بردند تا کتک بزنند,

تنها دوست عشق در مدرسه درس هندسه بود,

از شیمی فقط زاج سبز به یادش ماند و از فیزیک هرگز چیزی نفهمید.

عشق را به دانشگاه بردند تا کافر شود.

وقتی دکتر شد مادرش مرده بود.

به جای گریه کردن منطق خواند...نتیجه از صغری و کبری ها درد بی دلیلی شد در دل عشق.

میل به برگشتن داشت.

از هر کوچه که میرفت به خانه مادریش نرسید.

وقتی فیلسوف شد به سوی هرگلی رفت آن گل پژمرد.

عشق خدا را میخواست.

و از هرطرف که میرفت به صورت خود بر میخورد.

عشق را در برابر آینه بردند تا خود را به یاد آورد.

در آیینه,کودک پیری میگریست.

(چیزی شبیه زندگی:حسین پناهی)

                                     


 
 
عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
نویسنده : ف ک 16 - ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠
 

اوایل کوچک بود.یعنی من اینطور فکر میکردم.اما بعد بزرگ و بزرگتر شد.آنقدر که دیگر نمیشد آنرا در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد.حجمش بزرگتر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجمشان بزرگتر از دل میشود, میترسم.از چیزهایی که برای نگاه کردنشان بس که بزرگند باید فاصله بگیرم میترسم.

از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمیتوانم با کلمات اندازه بگیرم یا در"دوستت دارم" خلاصه اش کنم,به شدت ترسیده ام.از حقارت خودم لجم گرفته است.از ناتوانی و کوچکی روحم.فکر میکردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند.فکر میکردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند.اما نماند.

به سرعت بزرگ شد.از لای انگشتان من لغزید و گریخت.آنقدر که من مقهور آن شدم.آنقدر که وسعتش از مرزهای "دوست داشتن" فراتر رفت.آنقدر که دیگر از من فرمان نمیبرد.آنقدر که میخواهد مرا در خودش محو کند.

اکنون من با همه توانی که برایم باقی مانده است میگویم "دوستت دارم" تا اندکی از فشار غریبی که بر روحم احساس میکنم رها شوم.تا گوی داغ را برای لحظه ای هم که شده,بیندازم روی زمین.

حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه(مصطفی مستور)

                                                    


 
 
عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
نویسنده : ف ک 16 - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠
 

حرف که میزنی/من ازهراس طوفان/زل میزنم به میز/به زیر سیگاری/به خودکار/تا باد مرا نبرد به آسمان/لبخند که میزنی/من_عین هالوها_زل میزنم به دستهات/به ساعت مچی طلایی ات/به آستین پیراهنت/تا فرو نریزم در زمین/دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرو رفته ای/در کلمه ای انگار/در عین/در شین/در قاف/در نقطه ها

حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه(مصطفی مستور)

                                           


 
 
خنده
نویسنده : ف ک 16 - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠
 

راستی...

    یادت هست...

    که در آن روز عزیز

که شکفتی از در

قلب من در طپش افتاد

                و دستم لرزید

سیب افتاد و چرخید

                و به پای تو رسید

و تو چون ماه

               به من خندیدی

خنده ات:

               ماهی در تنگ بلور

خنده ات:

               جام شراب

خنده ات:

             تیر خلاص

راستی...

تو اگر میل نبودت با من

                                    پس چرا خندیدی؟


 
 
بغض آسمون
نویسنده : ف ک 16 - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
 

آنروز که از حاشیه سبز درختان بهاری کوچه باغ خاطراتم گذشت

تا به کلبه خرابه دلم رسید

آسمان آبی در حسادتش سوخت

دلش ابری شد,بغضش شکست

بارید...

بارید...

باران بارید...

و ما خیس از نوازش باران

گرم از حضور هم

ایستادیم رو به آسمان و خندیدیم به بهتش,

امروز که میرود

از حاشیه زرد درختان پاییزی عمرم

با نیشخند همیشگی بر لبانش

دلم ابریست,بغضم شکسته

و تمام تنم خاک آلود از تدفین ماندنش

و او ایستاده

دست در دست آسمان

بی اعتنا به من میخندد

                                                     به شکستم

                                                                         به شکستنم...

                                       

                  


 
 
مرغ همسایه غاز نیست
نویسنده : ف ک 16 - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠
 

وقتی خودم را از بالای ساختمان پرتاب کردم...

در طبقه دهم زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند,

در طبقه نهم (پیتر) قوی جثه و پرزور را دیدم که گریه میکرد,

در طبقه هشتم (می) گریه میکرد چون نامزدش ترکش کرده بود,

در طبقه هفتم (دن) را دیدم که داروی ضدافسردگی هرروزه اش را میخورد,

در طبقه ششم (هنگ) بیکار را دیدم که که هنوز هم روزی هفت روزنامه میخرد تا بلکه کاری پیدا کند,

در طبقه پنجم (وانگ) به ظاهر ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکاریهایش را میرسید,

در طبقه چهارم (رز) را دیدم که باز هم با نامزدش کتک کاری میکرد,

در طبقه سوم پیرمردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید,

در طبقه دوم (لی لی) را دیدم که به عکس شوهرش که از سه ماه قبل مفقود شده بود زل زده بود,

قبل از پریدن فکر میکردم از همه بیچاره ترم,اما حالا میدانم که هرکسی گرفتاری ها و نگرانی های خودش را دارد.بعد از دیدن همه فهمیدم که وضع آنقدرها هم بد نبود,حالا به کسانی که همین حالا دارند به من نگاه میکنند فکر میکنم,آنها بعد از دیدن من فکر میکنند که وضعشان آنقدرها هم بد نیست.


 
 
خدا را شکر...
نویسنده : ف ک 16 - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠
 

خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم,این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.

خدا را شکر که مالیات میپردازم,این یعنی شغل و درآمدی دارم.

خدا را شکر که باید ریخت و پاشهای بعد مهمانی را جمع کنم,این یعنی در میان دوستانم بوده ام.

خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند,این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم,این یعنی خانه ای دارم.

خدا را شکر که در مکانی دور جای پارک پیدا کردم,این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.

خدا را شکر که سر و صدای همسایه ها را میشنوم,این یعنی میتوانم بشنوم.

خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم,این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.

خدا را شکر که مجبورم هرروز صبح زود با زنگ ساعت بیدار شوم,این یعنی من هنوز زنده ام.

خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار میشوم,این یعنی به یاد می آورم که اغلب اوقات سالم هستم.

خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی میکند,این یعنی عزیزانی دارم که میتوانم برایشان هدیه بخرم.

                                      


 
 
چهل نامه کوتاه به همسرم(نادر ابراهیمی)
نویسنده : ف ک 16 - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠
 

نامه هفتم

مدتیست میخواهم از تو خواهش کنم بپذیری که بعضی شبهای مهتابی علیرغم جمیع مشکلات و مشقات,قدری پیاده راه برویم,دوش به دوش هم.شبگردی بی شک بخشهای فرسوده ی روح را نوسازی میکند و تن را برای تحمل دشواریها,پرتوان.از این گذشته,به هنگام گزمه رفتنهای شبانه,ما فرصت حرف زدن درباره بسیاری چیزها پیدا خواهیم کرد.نترس بانوی من هیچکس از ما نخواهد پرسید که با هم چه نسبتی داریم و چرا تنگاتنگ هم,در خلوت,زیر نور بدر,قدم میزنیم.هیچکس نخواهد پرسید و تنها کسانی خواهند گفت:این کارها برازنده ی جوانان است که روحشان پیر شده باشد و چیزی غم انگیزتر از پیری روح وجود ندارد.از مرگ هم صدبار بدتر است.

نامه بیست و سوم

زندگی بدون روزهای بد نمیشود,بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم.اما روزهای بد,همچون برگهای پاییزی ,باور کن که شتابان فرومیریزند,و در زیر پاهای تو,اگر بخواهی, استخوان میشکنند,و درخت استوار و مقاوم برجای میماند,عزیز من,برگهای پاییزی بی شک,به تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت,سهمی از یاد نرفتنی دارند...

                                       


 
 
جنس ضعیف(اوریانا فالاچی)
نویسنده : ف ک 16 - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠
 

این کتاب گزارشی از وضعیت زنان در جهانه که حاصل سفرای روزنامه نگار معروف ایتالیایی به چند کشور جهان مخصوصا مشرق زمینه,زنانی که همشون سر و ته یه کرباسن,

زنان پاکستانی,زنانی که دچار خودباختگی و ضعف شناخت هویتن که زیر استثمار نظام مردسالار جامعه زندگی میکنن,عروسای مسلمون غمگین همیشه گریون,

زنان هندی ساری پوشی که برخلاف تلاششون برای بدست آوردن استقلال کشور و دفاع از فرهنگ ملی هویت تازه ای پیدا کردن اما همچنان دربند قوانین عرفی جامعه قرار گرفتن,زنانی که بعداز تصویب قانون حق ازدواج مجدد برای بیوه زنان بازم از ترس نگاهای جامعه حاضر به ازدواج نیستن,

مادر سالارای مالزی که خوشبختیشون رو تو زندگی تو جنگل و طرد شدن از جامعه و محاصره کردن مردا میبینن,زنانی که تو زندگیشون هیچ حقی برای مرد قایل نیستن,

زنان چینی که بیشتر عمرشون رو باندی محکم دور پاهاشون با عذاب مرگ آور تحمل میکنن که نکنه طول پاهاشون بیشتر از 9 سانت بشه,

زنان قایق نشین هنگ کنگ که سراسر عمرشون از تولد گرفته تا ازدواج و زایمان و مرگ رو روی یه قایق سپری میکنن و حتی برای یه بارم که شده رنگ خشکی رو نمیبینن,

زنان کیمونو پوش ژاپنی,زنان سردرگم میان دنیای جدید و قدیم,

و عاقبت زنان نیویورکی,زنانی که غصه و یاس تمام زندگیشون رو پر کرده و آهشون نیویورک رو با همه عظمتش میلرزونه,و همیشه به این فکرن که قدرت برتری اونا به مرداشون که توجه همه دنیا رو به خودش جلب کرده چقدر براشون گرون تموم شده,

و درآخر همه اینا نویسنده میگه که:((بعد چرخیدن دور دنیا باز به همون جای اول برگشته بودم.تو این مسافرت جز چرخیدن یه نواخت تمام زنا دور یه محور بدبختی احمقانه چیزی به چشمم نخورده بود و به این نتیجه تلخ رسیدم که هیچکدوم از زنا نتونسته بودن اونجوری راه خوشبختی واقعی رو از بیراهه تشخیص بدن...))

این کتابو به کسایی که حداقل یه ذره حس فمنیستی دارن و کسایی که میخوان از دنیای پر رمز و راز زنان سردر بیارن پیشنهاد میکنم.

راستی یکی دیگه از کتابای این نویسنده  (نامه به کودکی که هرگز زاده نشد) هست که اونم واقعا عالیه.   

                                           


 
 
به یاد او
نویسنده : ف ک 16 - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠
 

امروز 29 خرداد سالروز درگذشت (؟؟؟) انسانیه که از اون نه به عنوان یه روشنفکر دینی و متفکر بلکه میشه به عنوان انسانی با روح لطیف و بلند نام برد,

دکتر شریعتی برای خیلی از ما جوونای نسل امروز حکم یه پیامبر رو داره,پیامبری که تونسته خدا و دین و عشق رو بهتر از هرکس دیگه ای بهمون بشناسونه,پیامبری که مهمترین رسالتش رو نوشتن میدونست,

((وجودم تنها یک حرف است و زیستنم تنها گفتن همان یک حرف,اما بر سه گونه:سخن گفتن و معلمی کردن و نوشتن.آنچه تنها مردم میپسندند:سخن گفتن,آنچه هم من هم مردم:معلمی کردن و آنچه خودم را راضی میکند و احساس میکنم که با آن نه کار,که زندگی میکنم:نوشتن))

و بالاتر از همه اینکه او شیعه بود,یه شیعه واقعی...همین و بس.

مرا کسی نساخت,خدا ساخت                   

نه آنچنان که"کسی میساخت"

که من کسی نداشتم.

کسم خدابود,کس بی کسان.

او بود که مرا ساخت

آنچنان که خودش میخواست.

نه از من پرسید و نه از آن"من دیگر"م.            

من یک گل بی صاحب بودم.

مرا از روح خود در آن دمید.

و بر روی خاک و در زیر آفتاب,

تنها رهایم کرد.

"مرا به خودم واگذاشت".    

                                                               


 
 
نیاز
نویسنده : ف ک 16 - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠
 

وقتی که دیگر نبود

                                         من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

                                         من در انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد

                                         من او را دوست داشتم.

وقتی که او تمام کرد

                                         من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

                                         من آغاز شدم.

و چه سخت است تنها متولد شدن

                                         مثل تنها زندگی کردن

                                                                      مثل تنها مردن.

                                 


 
 
حکمت حضور
نویسنده : ف ک 16 - ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
لبخند کوچک
نویسنده : ف ک 16 - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠
 

کاش میشد فقط هروقت که دلمون میگیره پیش خدا نریم و شکایت نکنیم,

کاش میشد فقط وقتی ناراحتیم از دنیاش براش نگیم,

کاش میشد وقتی که خوشحالیم فقط برای یکبار بهش چشمک بزنیم,

کاش میشد وقتی که داریم اشک شوق میریزیم سرمون رو رو به آسمونش بگیریم و فقط یه لبخند کوچیک بزنیم,

کاش میشد یادمون باشه خدا همیشه هست

هر ثانیه,هر دقیقه,هر ساعت,

هستش و داره بهمون نگاه میکنه,

کاش دیگه از درد و خستگی هامون براش نگیم,

کاش که عاشقش باشیم و فقط براش بخندیم,

اونم همین رو دوست داره

                                                                  لبخند بنده هاشو.

                                    


 
 
← صفحه بعد